می خواهم بدانم که پس از نِِيمه شب شهر من چگونه به خواب می رود؟ می خواهم تا پايان خوابش بايستم! می خواهم پايان شب را ببينم! می خواهم بيدارش کنم تا حرکت بعد! سرباز يک خانه به عقب!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت توسط مهناز |
IN DAFE TAVALODE YEKI HAST KE AZ BADVE TAVALOD BAHASH BUDAM. HARVAGHT BEHESH NIAZ DASHTAM PISHAM BUDEE. SAMIMITARIN DUSTAM LADAN JOOOONNNAAAAAAM TAVALODDET MOBARAK BASHE AZIZAAM
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت توسط مهناز |
باور كردن... يعني بدانيم كه هر روز, تولدي دوباره است يعني ديدن فرشته هايي كه كه در ميان ابرها در حال پايكوبي اند, يعني شناختن ارزش يك قلب پرورش يافته, يعني يافتن قدرت و شجاعتي كه در وجود ما نهفته است يعني بدانيم كه تنها نيستيم,كه زندگي يك هديه است و اكنون نوبت ماست كه آن را گرامي بداريم و از آن محافظت كنيم يعني بدانيم كه قرار است خبرهاي شگفت انگيز و حيرت آوري اتفاق بيفتد,و تمام آرزوها و روياهاي ما دست يافتني اند
يعني اطمينان داشته باشيم كه معجزه ها رخ ميدهند و روياها به واقعيت مي پيوندند
باور كردن...
شناختن اعجاز كهكشان,
وحكمت انساني در كره ماه
باور كردن...
معصوميت چشمان يك كودك و زيبايي دست يك سالخورده,زيرا از طريق آموخته هاي آنان است كه ما عشق ورزيدن را ياد ميگيريم
باور كردن...
وقتي زمان آن فرا رسيده كه تكه تكه ها را جمع كرده دوباره آغاز كنيم
باور كردن...
باور كردن...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط مهناز |
TOOYE ORDIBEHESHT TAVALODE YEKI DG AZ DUSTAYE GOLAME KE MIKHAM INJA BEHESH TABRIK BEGAM ATI JUNAM TAVALODET MOBARAK BASHE
![]()
![]()
DELAM VASAT TANG SHODEE
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط مهناز |
می خروشد دریا
هیچ کس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر اید نزدیک
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده درتلخی ادرک فرو
هیچ کس نیست که اید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه غمنک به جا
و به نزدیکی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت توسط مهناز |
in mah tavalode yeki az doostaye golam ke az bachegi bahash boodam hast SOGOL joonam tavalodet mobarak bashe AzIzAmmMMmM.ishala 10000 sal zende bashi
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت توسط مهناز |
HAPPY VALENTINE'S DAY
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط مهناز

ابری در اتاقم میگرید
گلهای چشم پشیمانی می شکفد
درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
مغرب جان می کند
می میرد
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت توسط مهناز |

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت توسط مهناز |
آموخته ام كه.. بهترین كلاس درس دنیا محضر بزركترهاست آموخته ام كه... وقتی عاشق می شوم ، عشق خودش را نشان می دهد آموخته ام كه... وقتی سعی می كنی عملی را تلافی كرده و حسابت را با دیگری صاف كنی، تنها به او اجازه می دهی بیشتر تو را برنجاند. هیچ كس كامل نیست مگر اینكه در دام عشق او اسیر شوی. آموخته ام كه... هر چه زمان كمتری داشته باشم ، كارهای بیشتری انجام می دهم اگر یك نفر به من بگوید ،“ تو روز مرا ساخته ای” روز مرا ساخته است آموخته ام كه... وقتی ، به هیچ طریقی قادر نیستم كمك كنم ، می توانم برای او دعا كنم هر چقدر آدمی نسبت به جبر زمانه اش جدی باشد ، اما همیشه نیاز به دوستی دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند. آموخته ام كه... گاهی اوقات همه ان چیزی كه انسان نیاز دارد ، دستی برای گرفتن و قلبی برای درك شدن است. آموخته ام كه... باید شكر گزار باشیم كه خداوند هر انچه را كه از او می طلبیم ، به ما نمی دهد آموخته ام كه... زیر ظاهر سر سخت هر انسانی فردی نهفته ، كه خواهان تمجید و دوست داشتن است آموخته ام كه.. زندگی سخت است اما من سخت ترم. آموخته ام كه... وقتی در بندر غم لنگر می اندازی ، شادی در جای دیگر شناور است همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگی كنند ، اما همه شادیها و پیشرفتها زمانی رخ می دهند كه در حال صعود به سوی آن هستی. آموخته ام كه... پند دهی فقط در دو برهه از زمان جایز است ، زمانی كه از تو خواسته می شود و هنگامی كه خطری زندگی كسی را تهدید می كند. آموخته ام كه.. دوست واقعی شما كسی است كه وقتی احتیاجی به شما ندارد ، ولی باز هم دوست شماست
آموخته ام كه...
آموخته ام كه...
آموخته ام كه...
آموخته ام كه...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت توسط مهناز |
rooze yeke azar tavalode yeki hast ke kheyli vasam azize mikham inja tavalodesho behesh tabrik begam khahare golam tavalodet mobarakkkk ishala 1000000 sal zende bashiiiiiiiiii
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط مهناز
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار 
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهي پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر ميآرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي ميشنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت توسط مهناز |

مرا بین هم نوعانم تقسیم کنید...
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه ی سفیدی پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک بیمارستان رفته است، قرار می گیرد.و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند، از کنارم میگذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده و به هزار علت دانسته و ندانسته ، زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگی ام رابه من بر گردانید.
این را بستر مرگ ندانید.بگذارید آن را بستر زندگی بنامم ، و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره ی یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های معشوق ندیده است.
قلبم را به کسی بدهید که از قلب ، جز خاطره ی دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند، و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگی اش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم،عضلاتم،تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید و سلول هایم را بردارید و بگذارید رشد کنند تا با کم آنها پسر لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک نا شنوایی ، صدای زمزمه ی باران را روی شیشه ی اتاقش بشنود.
آنچه را که ار من باقی می ماند ، بسوزانید، و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گل ها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجودمرا دفن کنید ، بگذارید خطاهایم ، ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ، عمل خیری انجام دهید ، یا به کسی که نیازمند شماست ، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت توسط مهناز |

mikhastam inja tavalode yeki az doostaye golam SEPIDEH JOON ro behesh tabrik begam. ishala 1000sal zende bashi azizam![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت توسط مهناز

كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودك ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
كه مردم چه می گویند در حالی
كه زبان آنها را نمی دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد كه چگونه صحبت كنی.
كودك با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
"فرشته ات دستهای تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی."
كودك سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام كه در زمین انسانهای بد
هم زندگی می كنند. چه كسی
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.
كودك با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
كه نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من همیشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.
كودك می دانست كه بزودی
باید سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :
خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد
ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی. ![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت توسط مهناز |
| ||||||